تبليغاتX
×...شعر و ادبیات پریس جنیفر...×..پری مثل
×...شعر و ادبیات پریس جنیفر...×..پری مثل
اینجا سرزمینی دور از هفت آسمان است
هوای دگر ( )



من از هوای دگرم

در آسمان می نگرم

تو از دلی تو از تبی

تو از تبار برتری

تو شعر من تو مرهمی

همان کلام آخری

تو از نسیم و باوری

تو قلبمی...وجودمی

من از هوای دگرم

به این زمین می نگرم

تو آن طلسم عمرمی

تو آن فسون شعرمی

تو از آسمان شب و مهتابی

همان زیبا که درخشانی

من از هوای دگرم
...
به این دلم می نگرم

تو بهترین پناهمی

تو آن همیشه بودنی

تو آن سکوت بی صدا

تو ان سکوت پر صدا

من از هوای دگرم

به این هوا می نگرم

تو آن آسمانی ابری از محبتی

تو برکتی تو رحمتی

تویی هوای این دلم

این دل من.تویی دلم

تو ای وجود این هوا

تو ای همیشه در بلا

من آن تو ام تو آن منی...



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

برای تو ( )



خواهم آمد

و تو می بینی

از راهی نه چندان دور

شاید از نزدیک ترین دریچه ای که به سوی قلب بزرگ تو باز شده

و تو احساس می کنی

تمام احساسم را قلمی می داند که در دست دارم

خواهم نوشت فقط برای تو...

و تو می شنوی

صدای نفس ها...صدای بال های پروازم را...

و می سوزم به یاد شمع هایی که در باد سرد و خاموشند.

خواهم آمد

و تو لبخند می زنی

به احساسم...به چشمانم...به پروازم...به ان شمعی که خاموش است.



+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 8:53 بعد از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

چشمهای تو ستاره تنهایی شبهای من ( )




از هیاهوی شب نمی ترسم...به دنبال ستاره ای تمام آسمان را تماشا می کنم. ای
کاش آسمان من هم یک ستاره داشت...دریغ از یک ستاره برای دلتنگی هایم...
برای حرفهایم...

همه تنهاییم می گذارند...همه دور می شوند و کم رنگ...دنیا به آخر رسید و ما
هنوز به دنبال ای کاش هامان آرزو های بی انتها داریم...شب امد و رفت و بعد
آن هیچ طلوع سبزی را ندیدیم...



احساسمان در قفس دفترمان مرد و...کسی به صدای بی صدایمان گوش
نداد...کسی هیچگاه نفهمید راز گل سرخ را...! عشق چیست؟ که برایش بزرگ
می شویم...تا بفهمیم...احساس کنیم...یا شاید خاطره بسازیم...

و آن چه راهی است که به مقصد می رسد...؟زیبایی این دنیا تمام نمی شود...که
من خسته هستم... از هر چیزی که به زشتی گناه تباه می شود...



چشمهایم پر از باران و دلم پاییز رنگارنگ...هوایم نفس می خواهد که تازه
شود...چگونه در هوای ابری به دنبال ستاره ای بگردم؟محال است...مگر ابرها
بمیرند...!ابرها را دوست دارم تنها آنها هستند که تنهایم نمی گذارند...


به تو محتاجم... فقط تو بیا... چشمهای تو ستاره تنهایی شبهای من
است...دعوتم را بپذیر... به آسمان خوش آمدی... لبخند بزن که امروز بهتر از
دیروز و فردا بهتر از امروز است...




+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

سرزمین رویا ( )


من از طلوع خورشید می آین

 

از ستاره ی شب آسمانت

 

از خواب گلهای لاله

 

از آن جایی که

 

زمستانش پر از سفید است

 

من از سرزمین طلایی

 

بر قلب تو قدم خواهم گذاشت

 

دریا برایت خواهم آورد

 

گلهای بی گلدان می آورم

 

از سرزمینی هستم که

 

شبهایش با یاد یک ماه روشن می شود

 

و با مهتاب به پایان می رسد

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

گنج بی رنگ ( )


ما در این عالم پر رنگ

 

به هر رنگ شدیم

 

شاد بودیم و به هر غم

 

دردناک ترین

 

غصه شدیم

 

همچو خورشید در میان

 

شب و ظلمت

 

مردیم

 

عشقمان رنگ دگر پیدا کرد

 

قلبمان رنگ به رنگ

 

صد رنگ ماند

 

قرمز و مشکی و آبی

 

تا افق محو شدیم

 

چه خیالی در سر ما برجاست؟

 

چه نیازی در دل ما مانده ست؟

 

همه را رنگ و ریا با خود برد!

 

قصه ی شادی ز هر غصه ی ما

 

قصه ی خورشید میان ظلمت ما

 

تا در آن دم

 

که در پی صد رنگیم

 

به آخر نرسد...

 

ما در این عالم پر رنگ

 

به هر رنگ شدیم

 

جستجو کن

 

چون که ما گنج شدیم

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

بخند ( )

بخند و خوشحال باش




 

اما وقتی می خندی به اطرافت نگاه کن




 

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

وجود ناز ( )


هیچکس عاشق عشق تو نشد

 

هیچکس جز به من لایق عشق تو نشد

 

این همه عشق فدای قدم پایت شد

 

عاشقم عاشق تو گشتم و این راه نشد

 

گم شدم در گلکده ی وجود ناز رخ تو

 

هیچکس از وجودت تا خودم این چنین خار نشد

 

ماه من مستم از گرمی داغ دست تو

 

هیچکس در شب و چشمان من این ماه نشد

 

یار من جز به تو هیچکس مرا یار نشد

 

هیچکس یار نشد عاشق و دلدار نشد





+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

چشمهای باران ( )


امروز باران می بارید

 

در هوایی که بوی نم می داد

 

اشکهای خدا را دیدم

 

در ترنم باران غرق شدم

 

در دستان ما شاید

 

قطره های باران می رقصیدند

 

صدایی گفت:من تشنه ی بارانم

 

که به اندوه تو می اندیشم

 

از غم آسمان زمین می خندد

 

و هیچکس نگاهم را زیر باران

 

تر نمی بیند

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

خورشید تو می شوم ( )


چشمهایت را نبند

 

فصل سرما دور است

 

گر چه روزی آمد

 

یلدای زمستان مهتاب یخ زده

 

با من این احساس تو پروانه شود

 


رنگ پاییزی دل تو

 

در دل تابستانم افسانه شود

 

چشمهایت را نبند

 

حرفهایت را بگو

 

من همین جا هستم

 

پیش ابر...از من نترس...

 

در دلت می مانم

 

این هوا باران است...

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

در وصف تو ( )


 

من آن بارانم

 

که بهارانم

 

می رقصم و می خوانم


 

من آن خورشیدم

 

که تابستم

 

میخندم و می سوزم


 

من آن برگم

 

که پاییزم

 

می میرم و می ریزم

 

من آن کوهم

 

که زمستانم

 

می ترسم و می لرزم

 

من آن بادم

 

که با هر رعد

 

زنم باران شوم رعنا

 

من آن تک درختم

 

که از آزادگی سروم

 

من آن دشتم

 

که با گلها

 

شوم گلزار

 

من آن گل سرخم

 

که گلگونم

 

من آن آسمانم

 

آبی و پاکم

 

من از هوای کویرم

 

من آن ستاره ام

 

که درخشانم

 

من ان ماهم

 

که مهتابم

 

من آن عشقم

 

که دیوانه که مجنونم

 

من آن شعرم!

 

من آن شعری که شاعرها

 

مرا در وصف تو

 

خواندند...


 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

راز ستاره ( )

در آسمان وقتی می نگرم در شب

 

 

 نگاهم را ستاره ای می دوزدد

 

 

 که تنها و تنها به من می نگرد

 

ستاره از من دورتر است

 

اما...می دانم که می تواند مرا با خود به آسمان ببرد

 

و من از شب تاریک

 

خوشحال خواهم گردید

 

وقتی ستاره می گوید:

 

تو هم ستاره ای باش برای دل من...

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

من و تو ( )


 

کاش هرگز تو را نمی دیدم

 

تا انقدر زندگی را دوست نداشته باشم...

 

در تنهایی به تو فکر می کنم

 

در تاریکی به چشمان روشن تو فکر می کنم

 

در سرما به دست های گرم تو فکر می کنم...

 

برای عوض کردن زندگی ام از تو الگو می گرفتم

 

تو...مرا باور نداشتی و به صدای قلبم گوش ندادی

 

دیگر...زندگی را برای تو دوست ندارم...

 

تا برای زندگی دوست داشتنی به یک عشق دروغی

 

فکر کنم...

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

تا اوج ( )

شروعی تازه است ... آری...!تازه تر از شکوفه های بهاری...

 

من بی پر پرواز را شروع کردم واز بلندی های پرتگاه هیچ

 

هراسی ندارم...من در مه آلودترین شبها راه خودم را پیدا خواهم

 

کرد.

 

نمی ترسم از این که پایان به من نزدیک شود...چون شروع عشق

 

در دل من ماندگار است و هیچ گاه کهنه نمی شود...

 

 

حتی اگر پری برای پرواز نداشته باشم

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

ولی افسوس ( )

 

 غریبم اینجا... اینجا میان آدمها...بین زمین و آسمان آه ای رهگذر...تو هم بر

 

خلوت خیال ما جای خود را خالی نمی بینی دلتنگم اینجا... اینجا میان آدمها...بین

 

خودم تا آن ها ای فاصله... تو شرط انتظارم خواهی ماند تا کجا؟ تاریکم اینجا اینجا

 

میان آدمها...بین این و آن آه ای خورشید...آرزوی مرا بیاد بیاور... می خواهم آشنا

 

باشم در بین غریبهای رهگذر... می خواهم دلبسته باشم به انتظار برای رسیدن به

 

فاصله ها... می خواهم آرزوهای تاریک را رنگی از نور بزنم... ولی

 

افسوس...میان آدمها.... غریبم...دلتنگم و تاریکم...

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

راز گل سرخ ( )



قطره از آسمون چکید

 

بارون بارید

 

بارون بارید

 

وقتی که ابر برات بارید

 

می خواست بشی تو گل سرخ

 

یه گل بشی برای دشت

 

یه روز گذشت

 

دو روز گذشت

 

بارون بارید

 

خورشید تابید

 

تا که نشی پر پر و زرد

 

کاشکی نشی ای گل من

 

خسته و دل بسته من

 

اگه که تکه گاهی نیست

می شم هوا

 

می شم زمین

 

ای گل من

 

ای گل من

 

بخند به حال زار من

 

یه روز گذشت

 

دو روز گذشت

 

تا که مسافری رسید

 

اون گل سرخ منو چید

 

اون گل سرخ منو ...

 

ای گل من

 

ای گل من

 

نرو تو از کنار من

 

اگه بری من می میرم

 

می میرم و قطره می شم

 

بارون می شم

 

ابر می شم

 

هوا می شم

 

زمین می شم

 

می شم من اون

 

یک گل زرد

 

که نیستی در کنار من

 

به جای تو کدوم گله

 

که درد منو می دونه

 

کی میدونه من چی شدم

 

کدوم مسافر می رسه

 

یه گل زرد و بچینه

 

یه روز گذشت

 

دو روز گذشت

 

قطره از آسمون چکید

 

بارون بارید

 

بارون بارید

 

بذر پاشید

 

خورشید تابید

 

منم شدم

 

اون گل سرخ

 

تا که مسافری رسید...

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

قدم به سوی عشق ( )


من رو از تو نمی گیرند تا وقتی که عشق بین ما هست

 

تو رو از من نمی گیرند تا وقتی که با هم گام بر می داریم

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

دلم ( )

 

به یاد تو...برای تو...به عشق تو

 

به شوق تو...برای هر نگاه تو

 

دلم را زیر و رو کردم 

 

هوایت جستجو کردم

 

ندیدم جز به عشق تو

 

نمی دانم کجایی تو

 

به هر جا می روی خوش باش

 

به هر شب می رسی مه باش

 

نخواندم جز به نام تو

 

به دل گفتم کجایی تو

 

خزان است این نفس...بی کار

 

خراب است این هوا...بی یار

 

دلم تنگ و صدای تو

 

صدای دور...صدای اشکهای تو 

 

مرا هر بار می خواند

 

همان رازی که می داند

 

گل سرخ و دو دست تو

 

دلم تنگ است برای تو




 


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

چرا تنهام گذاشت و رفت...؟ ( )

 

 

اونی که می خواستم منو تنها گذاشت و رفت...

 

اونی که می خواستم دلم و شکست وبه پای یک عشق جدید

 

 نشست و چشم روی آرزوم همیشه بست و پشت مه پنجر مون

 

رها شد...اونی که می خواستم مثل اشک چکید و تو طول راه باز

 

یه کسی رو دید و به آرزوش انگار دیگه رسید و به خاطر هیچی

 

ازم جدا شد ...




 

اونی که می خواستم منو تنها گذاشت و رفت...

 

اونی که می خواستم دل ازم برید و بین گلا یه گل تازه چید و به

 

اونی که می خواست رسید و با غم و غصه منو آشنا کرد...

 

اونی که می خواستم منو برد بهشت و اسم منو رو سردرش نوشت

 

و بهونه کرد بازی سرنوشت و تو شهر رویاها منو رها کرد...




 

اونی که می خواستم منو برد از یاد و زد زیر عشقش که یادش نیاد

 

و مثل همه آدما بی وفا شد...

 

اونی که می خواستم... اونی که می خواستم...

 

چرا تنهام گذاشت و رفت...؟

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

نیستم ( )

من بی تو توانم کرد یاد از گل باغ اقاقی ها

 

اما...

 

بی تو ممکن است نباشم!!!

 

تو اوج را دیده ای

 

تو در خواب هایم آرزو بودی

 

تو در غربت های تنهاییم

 

قدم زده ای

 

در شهری که آبی ها از خجالت قرمز می شوند

 

و در خیالی که مرغ های عاشق گریه می کنند

 

بازهم...ممکن است نباشم!!!

 

تا با یادت به گل های باغ اقاقی ها بیندیشم...

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

بازی ( )

نگاهم با نگاهی آشنا بود

 

دلم شاد و سرم مست هوا بود

 

شدم عاشق شدم مجنون...سرم منگ

 

هوا باران هوا ابری...دلم  تنگ

 

ندانم در دلم عشق است چه حاصل

 

که هر سو می رود عمرم به باطل

 

ندانستم غمم با شادی او

 

شده یک بار دیگر بازی او

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

هوای دل ( )

در سکوتهایی که

 

معنای صدا را می دهند

 

دلم برایت تنگ می شود

 

و نگاهت را در هوای دلم

 

احساس می کنم

 

با این که همیشه و تا ابد

 

درون قلبم جای داری

 

اما...اما...بازهم

 

در تنهایی هایم وقتی به نبودنت

 

می اندیشم تنها تر خواهم شد

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

کدام روز؟ ( )

بی تو نمی شود

 

حتی در خوابهایم

 

نیاز بودن تو

 

به من گوش زد می کند...

 

بهترین رویای من

 

همیشه بهترین آرزویم باش

 

و بی تردید بدان

 

که روزی نیست در یاد تو نباشم

 

حتی وقتی تمام هستی ام را بگیری

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

کوه و طلوع ( )

 

سلام به تو ای طلوع زیبای کوه سبز

 

در تاریکی هایم

 

از خدا خواستم

 

برای اولین بار طلوع تو را ببینم

 

اما...خدا صدای دل من را نشنید

 

برای دلم در شب گریه کردم

 

کوه من وقتی طلوعی داشتی

 

مرا به یاد بیاور

 

و از آبی ها و رنگهای سبزت

 

به آسمان دل من سلام کن...

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

غم ( )

بعضی وقتا آدما با خنده هاشون گریه می کنن

 

کسی حتی حرف دلشون رو نمی تونه بشنوه

 

وقتی گریه تنها راه غمه اونو برای خودشون قصه می کنن

 

وقتی قصه های غمشون غصه بشه

 

کسی نیست جز خدا که براش دردودل کنن

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

رنگ دل ( )

 

هوا دیگر ابری نخواهد داشت رویا...بادها وزیدند و خاطره هایم

 

را به آن ها هدیه دادم...

 

اکنون که ستاره ای ندارم کدام راه مرا گم می کند در جاده ی

 

نگاهت!

 

دیگر به نگاهت خیالی ندارم...حتی در آرزوها...

 

واژه ها تمام شده اند...ابرها مرده اند...دریای چشمهایم خشک

 

شده...ودلم رنگی نخوا هد داشت...

 


+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط پریسا (س:پ:م)پری مثل |

مطالب پيشين


آزاد می نویسم
بهترین وبلاگ ایرونی


قالب و كدهاي جاوا
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com
فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












دریافت کد فالنامه