اینجا سرزمینی دور از هفت آسمان است ♥ سیده پریسا میرنظامی
فقط کمی دلتنگم
و این بهار را دلگیرم
مثل من حال و هوای سرودن ندارد
تو کجایی...؟
حس دلتنگی درد دوری را سخت میکند
همان پرنده ی بی آشیانه ام هنوز
باران بهاری ببار
شاید بهتر از این نمیتوانم باشم
و مهر سکوت میزنم بر لبانم
تا شعر با اشکی از آسمان بیاید
فقط کمی تا بعد
دلگیرم
دور تر از باور
هفت آسمان است...
تو به کدام آسمان می نگری...!
به آسمان بگو خواب می بینم که بیدارم
و سقوط کرده ام بار ها در خودم
با هر نفس به یادت فکر میکنم
به شوق تو از فاصله خواهم گذشت
تو به کدام آسمان می نگری...!
روزی تویی
که سرگردان منی
اینجا دور تر از هفت آسمان است
سلام به همه دوستان
مدتی نتونستم که به همتون سر بزنم
اما به زودی با شعر جدیدم با خواهم گشت و حتما جبران میکنم
ممنون بابت همه اونهایی که با نظرشون باعث دلگرمی من شدند
با آرزوی روزهای شاد برای همه
موفق باشید
دلتنگی را از جانم لخت کن
که من هیچ...
و لباسی دیگر اندازه ی دل نیست
با لبخند تو مستم ُ جامی بگردان
که در بغض فرو خورده ات سکوت می رقصد
حرفی از بودن خودت بزن
این دل دیوانه است
چه غمگین و چه شاد برایت میرقصد
تو شعری نو از کتابم ورق بزن
بی شعر و بی کلام برایت میرقصد
همان جایی که رفته بودی
تنها تر از خلوتی که با تو داشتم
اشکهایم غصه ای را تلخ میخوردند
...
همان جایی که رفته بودی
گوشه ای دنج دورتر از خیالت
...به یادت
روزها
ماه ها
شاید سالهاست
دیر میگذرد زمان جدایی
...
نیمه شب ُ بی خوابی
وقتی نبودی طعم بدی داشت
قهوه را شیرین برایم بریز
...
ویک پیک شراب
وقتی نبودی به سلامتی تو به بی وفایی
باز همان انگور قرمز
...
بنوش نبودنت را
ببر عطر دلتنگی تنم را
...
تو امدی اما دیر...
چطور یادت بود هنوز
از همان دری که امدی
روزی مرا جا گذاشته بودی...؟
شاید منم مثل تو باشم
آشفته خیال تو را داشته باشم
تنهاییم را سردتر با ترس فردا بخوابم
پناه گرم دستانت را نداشته باشم
...
تنهایی همدرد شب نشین ترس من است
اشک هم نامرد تر از گله های بغض من است
...
وای بر من تو را کم داشته باشم
امشب باز تو را گم کرده باشم
آشفته خیال میکنم
سکوت تنهایی من همیشه خالی نیست
راستی ، گم شده ات کیست ؟ کجاست...؟
چشمهایت را نبند و آرام بگو
شاید او را میشناسم
و تو سکوت میکنی
خیره در چشم منی...
موهای پریشانم باز تاب میخورد
بر سر انگشت خاطرات
روی شانه هایم و میان باد
...
پری مثل
تو را باید جست در مه زاد صبح دم
میان ابرهایی که نزدیک به هوای زمین اند
نمیبارد، آرام محو میشود
یک شبنم سرد
روی گلبرگی مینشیند
...
تو را باید پیدا کرد
میان تمام دلتنگی و تنهایی خودت
میان وسوسه باد
و جای سر انگشت خاطرات
...
کلاغ قصه ها بی غصه
حقیقت و دروغ یک معماست
که به خانه اش نمیرسد
...
تو باز هم بی قافیه ،
ترانه ام بودی آخر این داستان
دلتنگ و تنها مانده ام
گم شده ام را به من بازگردان
گاهی به اشتباه خواب تو را میبینم
کابوس تنهایی من
شبیه نام و نشان توست
گاهی اسم تو را بارها به اشتباه صدا میکنم
و عادت فراموشی تو
همیشه تکرار تلخ ترین
حادثه هاست برای من
گاهی گریه بعض می شود
نه میبارد ... نه حرف میزند
و کاری به حال و روز من ندارد
بغض فقط به اشتباه در گلو میشکند
و گاهی در خاطرات یا د آور
روزهای بدون توست
رفت
بی معرفت رفت
اشک خودش چکید
خودش آمد
خودش جای خالیت را بدرقه می کرد
مرا اندوه... مرا بغض... مرا درد
- نـــــــه بایـــد رفـــــت...
دل ، دلزده از عشقت
درد کشید
خودش رگهایم را به گلویم می فشرد
گاهی تقدیرت چنین میخواهد
برو
یادت باشد
دست من و تو نیست
اشک بخواهد خودش می آید
خودش جای خالیت را از یاد می برد
شب ، نقابی از ستاره می زند
و ماه نیمهلبخند
شب که می رسد
درخیال تو تمام میشود بودنم
به تو فکر میکنم
در سفرم
رو به راهی که تو رفته ای
گاهی دلگیر تر از آنم
پشت نقاب شب
فصل سرد امروز است
پرنده ی خوش خوان
همای سعادتم می آیددلگیرم
امشب لبخند به ماه نمی آید
خوابیدی هنوز
کنار آغوش گرم خیالم
همین نزدیک
اطراف ترک خوردن مهتاب
ترانه ام باش امروزکنار آوای باران پاییزم
همین نزدیک
اطراف تب خواستن خودت
ابری باش حالا که آسمان میخواهد
پاک باشد
تو اشکهایت را پنهان نکن
ببین
من از همان نزدیکی دریاقطره ای از بارانم و میبارم
باید آسمان بغضش را با صدای ابری فریاد میزد
باید ترانه ام می شد امروز
باید برای دل من فقط یک بار هم میبارید
یک بار میشکستهمیشه شکستن سخت نیست
و این ابری که میباردو دلتنگ نیست
...
بیدار شواز خواب پاییزی من
مهتاب یخ زده، خیال تو تب دارد
سلام بغض سکوت
ترانه ی باران
همین نزدیک
قطره ای از چشم تو
دلتنگ است
شاید به یاد من می بارد
یک ابر
اینجا
که ساحل تنهایی تو نیست
قایقت را بردار
اینجا به جز اشک های من
بارانی نمی بارد
بر تن زخمی تو
...
اینجا ابرهایش وقتی می بارند
نم نم بر روی دستانم
لمس میشود
لحظه ی دیدن تو
...
نه این که بخواهم منکر همه چیز باشم
نــــــــــــــه نیستم
و هنوز عاشقانه تو را دوست دارم
به احساسم لعنت که منکرش باشم
...
اینجا خورشید هم گمان میکند اشتباه آمده است
و افق را نیمه تمام میگذارد
نه این که من دریایی از طوفان باشم
نـــــــــــــه نیستم
فقط شاید
گاهی
تنهایی
چاره ای باشد
برای دل کندن
...
درختی برای برگ هایش خانه تکانی میکند
خودش میریزد و می بازد و میخوابد
نه این که بگویم من برگی لا به لای هجوم باد میچرخم
نـــــــــــه نیستم
همین که در تنهایی خیال تو سرد هم باشم
برایم کافیست
...
اینجا
که ساحل تنهایی من است
و بارانی نم نم می بارد
کسی انکار نمیکند احساسش را
و خورشید گاهی دلیل آمدنش را می داند
پاییز در بدر برگهایست که با هجوم باد می روند
...
اینجا قایقی هست...
موجی می رسد، تکانی میخورد
من از تو دارم همین
یادگاری تو
نگران نباش
کسی نگران حال من نیست
این روزها آفتاب هستاما من خورشیدم را گم میکنم
و باز دلم بارانیستمن هر روز بی سایه تنهایی خود را قدم میزنم
دست دلتنگی هایم را محکم نگه میدارمتا تنها دلخوشی هر روز بی خورشیدم
همین گلایه های عاشقانه ام باشدکه از لبهای من زمزمه میشود
این شبها ستاره ها زیاد میدرخشند
اما من یک ماه می شناسمو باز هم دلم با مهتاب روشن می تپد
من هر شب با یاد رویای فردا میخوابمتا تنها دلخوشی هر شبم
خواستن تو باشد
كه از لب من
شعر می شویدیگر نگران نباش
دلی که عاشق باشدشب و روزش همین میشود
سلام به همه دوستهای خوبم که میان اینجا و با نظرشون باعث دلگرمی من میشن
20 شهریور تولد وبلاگم هست... خیلی از دوستهام تو این 5 سال اومدن و پیشم و رفتن و دیگه هم برنگشتن
چند نفری از اون دوستهای قدیمی که دارم بیشتر کنارم نیستن
هر جا هستید روزهای خوبی داشته باشید
باید بگم که من فقط و فقط به خاطر دوستهای خوبی که تو این مدت و اینجا پیدا کردم و اومدن پیشم و از حرفاشون و ... استفاده کردم تونستم این وبلاگ رو تا الان نگه دارم
امیدوارم فرداهای خوبی داشته باشید دوستان
دلم برای اونایی هم که نیستن تنگ میشه
آتش گرفت هر چه گناه بود
پری آتش بزن پری مثل
که من پاک از گناهم
ققنوس سرخ چشم
...
برای این دردهای بی درمانم
اشک تو برایم مرهمیست
با صدای عاشق و مستت
...
تو میروی به اوج می رسی
و مرگ آخر قصه ی ما نیست
تولدی دیگر پاک از گناه
با آوازی خوش تر است
...
افسانه ی افسون من
ققنوس من
متولد شو
سالهاست
که منتظرم
سلام به همه دوستای مهربون
یه مدت نتونستم بیام به وبلاگ سر بزنم
۳۰ مرداد هم تولدم هست
اما به خاطر این که مسافرت هستم یه جای دورم نمیتونم بیام کنارتون
از همتون ممنونم که تنهام نذاشتید
وقتی برگشتم جبران میکنم
فقط خیالم تو را میداند
تو را
می فهمد
چه بی هوا سرم شلوغ است
چه با غصه دلم
ضربان قلب را مینوازد
با تو که باشم
دلم حوس میکند همیشه بمانی
...
خواب های من شیرین است
میان این همه واژه خواستن
...
فقط خیالم تو باشی
خیالم راحت است
همیشه دلم از دورها برایت دلتنگ است
با این همه خیال و خواب و دلتنگی
تو را دوست دارم
...
روزی من از این تنهایی
عادتم میشود
تنها بمانم
...
چقدر دیر به این دوری
میتوان عادت کرد
چه دشوار است
که تو باشی
من نباشم کنار تو
ومن باشم تو نباشی برای من
چقدر یکدیگر را گم میکنیم